فقط اوست که لایق تنهایی است.
روی آسفالت سیاهی که دلش را شکافته بود و تا آن دوردست ها، تا کمرکش آن کوه های سیاه پربرف پیش می رفت، صدایش را می شنیدم که سخت گله می کرد.
همه ی شما دریا را دوست دارید. هنگام غروب می روید و کنارش می نشینید و به بی نهایت سرخ دریا خیره می شوید. به سخاوت می شناسیدش و آب پاکش را می ستایید. کنارش می نشینید و به بهترینتان می اندیشید و برایش حرف های عاشقانه می سازید. همه ی شما دریا را دوست دارید. با او حرف می زنید درددل می کنید و افکارتان را در بالا و پایین موج هایش می شورید و به قول خودتان دریایی می شوید. مگر من چه کم از دریایی دارم که وقتی خشمش می گیرد کشتی هایتان را یکجا می بلعد و شهرهایتان را در خروشی ویرانه می کند. مگر اصلا همه نمی گویند که روزی من دریا بودم به همان پاکی به همان وسعت به همان یکدستی.
همه ی شما کوه را دوست دارید. به استواری، به مردانگی می شناسیدش. غرورتان فتح قله های سرد و صعب العبورش است. روی بلندی هایش می ایسنید و زیرپایتان را تماشا می کنید. گاهی حتی از ابرها هم بالاتر می روید. شما کوه را دوست دارید اما کوه مثل من مثل دریا یکدست نیست. وقتی مه تمام وجودش را می گیرد حتی نمی توانید چند قدم حلوتر را ببیتید. کوه را دوست دارید با این که می ریزد و با همان استقامتش سرراهتان می ماند و جاده هایتان را می بندد. مگر من چه کم از کوه دارم.
همه ی شما جنگل را دوست دارید. از صدای بلبل ها، از شاخه های به هم پیچیده درختان، از انبوه سبزی لذت می برید و می خواهید با عبور از تاریکی های ترسناک درخت هایش قلبش را فتح کنید اما خودمانیم کدامتان سر از کارهای رازآلود جنگل درآوردید. جنگلی که حتی نمی گذارد آسمان را نگاه کنید.
دشت را هم دوست دارید اما مرا نه. منی که شیشه ی آسمان را از ابرها پاک کرده ام تا شکوه ستارگان را به شما نشان دهم. منی که تنها دارایی ام خارهایی است که با چنگ و دندان برای لحظه ای زندگی مبارزه می کنند. منی که خشکی ام معنا بخش همه ی آن طبیعت شماست. آبی دریا، سبزی جنگل، سپیدی قله. منی که اسمم کویر است و سوخته ام مثل دل همه ی عشاقی که برای دریا غزل می گویند. من کویرم کویری که دوست دارد دختران عریان زیبایی شان با زیبایی او عکس بگیرند من کویرم...
صدای آهسته اش فریاد شده بود و من بی رحمانه به سمت آن کوه ها می تاختم و از او دور می شدم. به سمت آن کوه هایی که می خواستم قله اش را زیرپایم احساس کنم.
مگر تو گستاخ نیستی. بیا و ساعتی اینجا بنشین و به من نگاه کن. بیا و بساطت را اینجا پهن کن
آن قدر گفت تا وسوسه ام کرد. سرعتم را کم کردم و گفتم پدر! چرا هیچ کس برای سیزده بدر به کویر نمی آید، چرا کویر این قدر تنهاست.
مدتی نگذشت که در دامان کویر زیر نور سوزان خورشید نشستیم و کویری نوروز را خاتمه دادیم. موقع برگشت باران بارید و کویر خوشحال آواز می خواند
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار