درباره نویسنده
Eh.Am
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Eh.Am
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱
  • کویر
  • عمل
  • غزل
  • چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠
  • سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩٠
  • شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩٠
  • چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠
  • شنبه ٦ اسفند ،۱۳٩٠
  • ای قبله من
  • تبسم گل
  • تاکسی متر
  • دل و جان
  • شعری که دوست ندارم
  • چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • نگاهی به وادی عشق
  • شنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٠
  • سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳٩٠
  • دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳٩٠
  • جمعه ٩ دی ،۱۳٩٠
  • جمعه ٩ دی ،۱۳٩٠
  • بدرود
  • غریق
  • جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠
  • مه
  • دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٠
کلمات کلیدی مطالب
  • مهربان نامه ها (۳)
  • داستان های کوتاه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
دوستان من
  • بعد کیهانی
  • نامه های یک اعدامی
  • روزانه های دو دانشجو
  • او
  • هبوط در سرزمین سرخ
  • اینجا تهران است
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



کودک فرزانه
 
نویسنده: Eh.Am - یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱

ابروی دوست کی شود دستکش خیال من        کس نزده ست از این کمان تیر مراد بر هدف

یا به قولی دیگر جنس ما و ابروی دوست جنس سایه و نور است، بی هم نمی شوند و با هم نمی توانند.

گویی عشق یعنی به نگاهی دوباره، خط زدن همه ی تنفرهای ساختگی و منطقی.

بالاخره تصمیمم را در مورد داستانی که قرار است بنویسم گرفتم.

آری آغاز دوست داشتن است ادامه می یابد.

....  

نظرات ()



کویر
نویسنده: Eh.Am - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩۱

فقط اوست که لایق تنهایی است.

روی آسفالت سیاهی که دلش را شکافته بود و تا آن دوردست ها، تا کمرکش آن کوه های سیاه پربرف پیش می رفت، صدایش را می شنیدم که سخت گله می کرد. 

همه ی شما دریا را دوست دارید. هنگام غروب می روید و کنارش می نشینید و به بی نهایت سرخ دریا خیره می شوید. به سخاوت می شناسیدش و آب پاکش را می ستایید. کنارش می نشینید و به بهترینتان می اندیشید و برایش حرف های عاشقانه می سازید. همه ی شما دریا را دوست دارید. با او حرف می زنید درددل می کنید و افکارتان را در بالا و پایین موج هایش می شورید و به قول خودتان دریایی می شوید. مگر من چه کم از دریایی دارم که وقتی خشمش می گیرد کشتی هایتان را یکجا می بلعد و شهرهایتان را در خروشی ویرانه می کند. مگر اصلا همه نمی گویند که روزی من دریا بودم به همان پاکی به همان وسعت به همان یکدستی. 

همه ی شما کوه را دوست دارید. به استواری، به مردانگی می شناسیدش. غرورتان فتح قله های سرد و صعب العبورش است. روی بلندی هایش می ایسنید و زیرپایتان را تماشا می کنید. گاهی حتی از ابرها هم بالاتر می روید. شما کوه را دوست دارید اما کوه مثل من مثل دریا یکدست نیست. وقتی مه تمام وجودش را می گیرد حتی نمی توانید چند قدم حلوتر را ببیتید. کوه را دوست دارید با این که می ریزد و با همان استقامتش سرراهتان می ماند و جاده هایتان را می بندد. مگر من چه کم از کوه دارم. 

همه ی شما جنگل را دوست دارید. از صدای بلبل ها، از شاخه های به هم پیچیده درختان، از انبوه سبزی لذت می برید و می خواهید با عبور از تاریکی های ترسناک درخت هایش قلبش را فتح کنید اما خودمانیم کدامتان سر از کارهای رازآلود جنگل درآوردید. جنگلی که حتی نمی گذارد آسمان را نگاه کنید.

دشت را هم دوست دارید اما مرا نه. منی که شیشه ی آسمان را از ابرها پاک کرده ام تا شکوه ستارگان را به شما نشان دهم. منی که تنها دارایی ام خارهایی است که با چنگ و دندان برای لحظه ای زندگی مبارزه می کنند. منی که خشکی ام معنا بخش همه ی آن طبیعت شماست. آبی دریا، سبزی جنگل، سپیدی قله. منی که اسمم کویر است و سوخته ام مثل دل همه ی عشاقی که برای دریا غزل می گویند. من کویرم کویری که دوست دارد دختران عریان زیبایی شان با زیبایی او عکس بگیرند من کویرم... 

صدای آهسته اش فریاد شده بود و من بی رحمانه به سمت آن کوه ها می تاختم و از او دور می شدم. به سمت آن کوه هایی که می خواستم قله اش را زیرپایم احساس کنم. 

مگر تو گستاخ نیستی. بیا و ساعتی اینجا بنشین و به من نگاه کن. بیا و بساطت را اینجا پهن کن

آن قدر گفت تا وسوسه ام کرد. سرعتم را کم کردم و گفتم پدر! چرا هیچ کس برای سیزده بدر به کویر نمی آید، چرا کویر این قدر تنهاست. 

مدتی نگذشت که در دامان کویر زیر نور سوزان خورشید نشستیم و کویری نوروز را خاتمه دادیم. موقع برگشت باران بارید و  کویر خوشحال آواز می خواند 

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

نظرات ()



عمل
نویسنده: Eh.Am - دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳٩۱

سر سفره ی هفتسین فقط به این فکر می کردم که امسال عمل خواهم کرد. به همه ی آنچه که تا به حال در این دو سه سال فکر کرده ام عمل خواهم کرد. از اینکه فکر کنم و خیالات ببافم خسته شده ام.دلم عمل می خواهد. 

در راستای این تصمیم، امسال

چندین رمان را که خیلی وقت است می خواهم بخوانمشان خواهم خواند.

روی پروژه ام که فهمیدن چیزی است که نمی دانم چیست کار خواهم کرد( به این نتیجه رسیده ام که استاد راهنمایم هم نمی داند که از من چه می خواهد و این برای من دیوانه واقعا هیجان انگیز است. کلا علاقه ی خاصی به گشتن دنبال چی؟ دارم ) 

کم و بیش درس های دانشگاه را دنبال خواهم کرد. از سیستم آکادمیک تدریس حالم بد می شود اما چاره ای نیست.( حیف وقت و جوانی نازنین من که بنشینم این چزندیات را از بر کنم و دو روز بعد فراموششان کنم ) 

و دو پروژه ی خیلی اساسی و کاملا جدید در زندگی ام که فکر کردن به آن ها حس خاصی به من می دهد. 

اول اینکه، بعد از مدت ها به در و دیوار زدن باور کرده ام که داستان من و فرزانه تمام شده است و این تمام شدن یعنی روشن شدن آخر قصه ای که با همه ی سلول های تنم می خواهم بنویسمش. قصه ای که نمی دانم وقتی روی کاغذ بیاید می خواهد چه قدر طول بکشد، می خواهد چه سبکی داشته باشد، می خواهد چگونه بیان شود. قصه ای که فقط می دانم باید بنویسمش و آن گونه قلم خواهم زد که دلم خواهد گفت. بعضی جاها عاشقانه و با کلمات که وقتی می خوانمشان صدایم آرام و کشیده تر می شود و گاهی هم با جمله های کوتاه و کلمات عامیانه و ضرب المثل ها که عاشقشان هستم و وقتی می خوانم کوتاه کوتاه صدا می دهد.این قصه را خواهم نوشت. وقتی هم تمام شد همه اش را یکجا روی وبلاگم خواهد گذاشت. البته به زودی اینجا را روزانه به روز خواهم کرد و از هر دری حرفی خواهم زد. پس اول اینکه اولین داستان رسمی خودم را خواهم نوشت.

و دومی که چند روزی است شروع شده است و بیشترش از جنس عمل است تا تصور. داستان دیگری با کسی است که اجازه بدهید اسمش را بگذاریم آرام جان خانم :)

خوب کلا احساس می کنم من نمی توانم باشم و کسی نباشد که آن گونه دوستش نداشته باشم. از این قرار بود که گشتیم و مورد دیگری را پیدا کردیم. این آرام جان ما که از وقتی آمده کابوس بی قراریمان را به رویای شیرین قرار تبدیل کرده، از بچه های شیمی ورودی 90 دانشگاه الزهراست. در مقام قیاس خوشگل تر از فرزانه است اما از سایر لحاظ خیلی شبیه اوست. ( اینم فهمیدم از آدم های مغرور خیلی خوشم میاد ). فرق اساسی که این داستان با داستان قبلی دارد این است که می خواهم کاملا سنتی و قدیمی عمل کنم و از این جاست که می گویم که این پروژه چند روزی است شروع شده است چون با احتیاط تمام در حال آماده کردن زمینه هستم که به مادرم بگویم که به مادرش بگوید. ( ما نسل آدم های مدرن! فقط مدرنیم هیچی از زندگی خارج دنیای مجازی نمی فهمیم. بعد از کلی فکر فهمیده ام که قدیمی ها خیلی شعور زندگی شان بیشتر از ما بوده و آداب معاشرت و دیالوگ را بهتر از ما بلدند. بعد از چند تجربه شخصی فهمیده ام چیزی که از دنیای دوست دختری و دوست پسری، که من قبلا می پسندیدم، می ماند قبض سنگین موبایل برای گفتن چرت و پرت و حرف های صد من یک غاز است. دوستانم هم به جایی نرسیده اند دوستانشان هم به جایی نرسیده اند. خودمانیم متمدن هم فکر کنیم منطقا کار قدیمی ها قشنگ تر است. ) کجا بودیم! گفتم که می خواهم به مادرم بگویم که به مادرش بگوید به همین خاطر چند روز پیش مادرم را برداشتم و دونفری مثل دوران شیرین بچگی رفتیم بستنی بخوریم و بعدش هم بردمش دربند و توی راه حسابی با هم حرف زدیم و کلا فونداسیون کار را ریختیم. البته نمی دانم چطور اما مادرم انگار در جریان بود. قبل از اینکه من حرف بزنم خودش سرحرف را باز کرد. مادر است دیگر بچه اش را می شناسد. چنین بود که فهمیدم مادرم دنبال کسی است درست مثل آرام جان خانم ما که از این مورد خرسند شدیم بسی. امروز هم یکی از شکلات هایی را که آرام جان برایم آورده بود به مادرم دادم بخورد اما نگفتم که چه داستانی پشت این شیرینی هست. 

اما اکنون سفر هشت روزه با همه ی خانواده ( پدرم هم توانست از وزارت خیلی محترم نیرو مرخصی بگیرد ) برایم خیلی هیجان انگیز است. فردا راه می افتیم. بعد از مدت ها می خواهیم با هم و کاملا صحرایی سفر کنیم. قصد داریم استان اصفهان و فارس را تا آن جا که می شود شهر به شهر بگردیم و من باز می توانم بروم حافظیه! نمی دانید چه قدر دلم می خواهد دوباره حافظ را زیارت کنم. ان شاء الله بروم و برگردم و سال جدید را با این برنامه ها شروع کنم. وصیت خاصی ندارم جز اینکه اگر خدای نکرده بلایی سرم آمد مرا در بهشت زهرا دفن نکنید. ببرید بالای یکی از کوه های سبز و پرآب و آن جا دفنم کنید. 

خوش باشید. 

گستاخ ورژن 91 

نظرات ()



غزل
نویسنده: Eh.Am - دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳٩٠

 

کاش شاعر بودم 

از زندگی غزلی می ساختم عاشقانه و کوتاه 

 سال 90 هم با دیدن آخرین طلوع خورشیدش، مثل خیلی از سال های پیش باید چمدانش را بردارد و برود جایی برای خود در صفحه های کتاب تاریخ پیدا کند. باید برود تا سال نو تلنگری باشد برای همه تا نو شوند و به تازگی ها فکر کنند. 

امیدوارم سال خوب و پربرکتی پیش رو داشته باشید. 

گستاخ 

نظرات ()



 
نویسنده: Eh.Am - چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠

مامانم وقتی از بچگی هام تعریف می کنه، همیشه می گه

وقتی دسته گلی به آب می دادی یا می خواستی کاری بکنی خیلی آروم میومدی و پیش من می نشستی و وقتی کسی دور و برمون نبود شروع می کردی به حرف زدن و اعتراف. بعدش هم تاکید می کردی که به کسی نگم که تو چی کار کردی!!! 

مامان مهربونم دسته گلی به آب دادم به چه بزرگی، بیا و ببین، و دقیقا مثل اون روزا در به در یه خلوت حسابی با خود خودت هستم تا یه اعتراف رسمی بکنم حالا هر چه قدر دوست داری بهم بخند. من همون بچه، هفده هیجده سال پیشم. شایدم بچه تر. 

و عید در راه است و مسافرت خلوت زیاد دارد، چه شود. جه قدر بخندد نمی دانم 

نظرات ()



 
نویسنده: Eh.Am - سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩٠

آقای نادری معلم انشای سال اول راهنمایی ام بود. خوب یادم می آید که دور دفترم گل می کشیدم و همه انشاهایم را خواهرم می نوشت و من پاک نویس می کردم که موقع خواندش سر کلاس کم نیاورم جز یک بار که خودم نوشتم. موضوع انشایمان آداب و رسوم چهارشنبه سوری بود. برایم خیلی سخت بود اما مادرم کمکم کرد. او قصه های چهارشنبه سوری را تعریف می کرد و من می نوشتم و برایش می خواندم. یادش بخیر. انشای خیلی خوبی شد. با شوق زیادی اولین نفر رفتم و سرکلاس برای بچه ها خواندم. آن قدر قشنگ بود که معلمان بلند شد و برایم دست زد و به من که حتی کلمه ای نوشتن بلد نبودم نمره ی بیست داد. 

آن روز اولین روزی بود که از نوشتن لذت بردم 

بعد از آن داستان قصه ی آری آغاز دوست داشتن است برای همیشه نوشتن را برای من به یادگار گذاشت. 

نظرات ()



 
نویسنده: Eh.Am - شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩٠

شاید خواندن سووشون ادای دینی باشد به خانم سیمین دانشور. 

عید سووشون را خواهم خواند البته اگر خواندن کتاب نثر لیلی و مجنون را تمام کنم و البته فراموش نمی کنم که مدتی خواندن و نوشتن هر متن عاشقانه ای ممنوع شده بود اما چه می شود کرد هوا بهاری است و دلم بی تاب. نمی توانم لیلی و مجنون نخوانم ... 

از کجا به کجا رسیدیم. گاهی فکر می کنم نوشته ها، نویسنده هایشان را معرفی می کنند. دیگر نمی گویند دانشور که بود پدرش این بود و مادرش آن، می گویند دانشور، آتش خاموش را نوشت، سووشون را نوشت، اولین زن رمان نویس ایران بود. می گویند نظامی کسی است که لیلی و مجنون را نوشت، می گویند مجنون عشق بود...  

خدا روحش را شاد و یادش را زنده نگه دارد. 

نظرات ()



 
نویسنده: Eh.Am - چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠

چه قدر دلم برای اینجا تنگ شده است. بنشینم و ساعت ها برای خودم بنویسم و بخوانم و بنویسم. دلم می خواهد دل تنگ تر شوم.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »